بازم قصه یکی بوده و یکی نبوده
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن4
بازدید500+
بازم قصهی یکی بوده و یکی نبوده بمیره مادر که از تشنگی لبهات کبوده چشام چه بارونی شده لبات چرا خونی شده قصهی پرزدنت دل آسمون و میسوزونه نیزهی بلند تو دل مادرت و میکشونه از میون خیمه ها لالایی برای تو میخونه اشکام و به پات میریزم راحت بخواب عزیزم لالایی بهارم لالایی قرارم دیگه قلب من برا مادری آسون نمیشه دیگه درد من با لبخند تو درمون نمیشه رو نیزه ها خنده نکن رباب و شرمنده نکن یادگار کوچیکت کنار مادر آوارتِ دستای لرزون من به روی چوب گهوارتِ ببین هنوزم لالایی رو لب مادر بیچارتِ توی دل این بیابون مادر تو بخوابون پسرک من کجایی برام بخون لالایی گل پرپرم از آغوش من جایی نمیره شبا که میاد تو رویای مادر جون میگیره به سینهام شیر اومده اومد ولی دیر اومده روی نیزه دل من توی حسرت صدای توئه غصه دلم فقط پریشونی موهای توئه سرت با من ولی تنت روی سینه بابای توئه زندگی برام حرومه کار مادرت تمومه عزیز دلم کجایی تو آغوش خدایی لالایی لایی ...