بابا چه شد از دختر خود دست کشیدی
سیدمهدی حسینیپسندیدن51
بازدید1.8K
بابا چه شد از دختر خود دست کشیدی بابا نکند از منِ دلخسته بریدی آن شب که صدایت زدم از عمق وجودم من مطمئنم گریهی من را تو شنیدی از دشمن و از دوست سراغ تو گرفتم اما نرسیده است از تو خبرهای جدیدی مستاصلم آنقدر که پرسیدهام از زجر بابایی من را تو در این شهر ندیدی صد بار زمین خوردم و صد بار شکستم انگار ندیدی که ندیدی که ندیدی از بخت بدم آمدی اما به خرابه از بخت بلندم شب آخر تو رسیدی من زخمیِ آزار و کتکخوردهی زجرم تو زخمی و خونیندهن از چوب یزیدی