بابا نبودی دیگه وصیت کردم
مسعود پیرایشپسندیدن10
بازدید500+
بابا نبودی دیگه وصیت کردم به عمّه گفتم ببخش اذیت کردم همه تنم، پَرم، سرم شکست اگه صدای من درنمیاد منو بغل بگیر بدون دست نگو از دستِ من برنمیاد از تو بابایی نمونده حتی واسه بوسه روی صورتت جایی نمونده از تو آغوشی نمونده گفتی گوشواره بهت میاد ولی گوشی نمونده از تو آغوشی نمونده بدونِ آغوشم بابای منی بگو درِ گوشم بابای منی... **** همش میگفتم که خوشبهحال راهب اون شب و تا صبح شدی تو مال راهب هرچی که داشت آورد سرت رو بُرد سرتو شست با گریه با گلاب ولی یه چیزی کارو کرد خراب نمیدونست میری بزم شراب کاش هنوز گوشواره داشتم مثل راهب برا دیدنِ سرِ تو چاره داشتم هرچی داشتمو میدادم شمر اگه طلا ببینه دیگه راه میاد با آدم بدونِ آغوشم بابای منی بگو درِ گوشم بابای منی... **** بابا شنیدی امروز اگه دیر کردم عمّه رو بُردن من اون وسط گیر کردم بابا چهل تا منزل اومدم خونهی آخر آغوش توئه ولی سواله واسه دخترت کجایِ این سر آغوش توئه؟ واقعاً سری نمونده وقتی سر اینجوریه این یعنی پیکری نمونده واقعاً تنی نمونده یعنی از بابای من یه تیکّه پیرهنی نمونده لب و حنجری نمونده اون رقیه پیر شد این یعنی دختری نمونده حرف بیشتری نمونده از همون موقع که برنگشتی، خواهری نمونده بدونِ آغوشم بابای منی بگو درِ گوشم بابای منی...