بابا با سر اومد تا باشد این لحظه همدم غمها
کربلایی نریمان پناهیپسندیدن24
بازدید1.1K
بابا، با سر اومد تا باشد این لحظه همدم غمها هر شب، میسوزم از تب، گریان چشمانم، چون عمّه زینب مظلوم (بابای مظلوم)... **** مُردم، بس سیلی خوردم، هرجا کنار بابا رو بردن بنگر، در زیر معجر، جز مویی سوخته نمانده بر سر مظلوم (بابای مظلوم)... **** خانه، بین ویرانه تنهای تنها، مانده دردانه دلتنگ، رویم نیلی رنگ، بالشم گشته ریگ و رمل و سنگ مظلوم (بابای مظلوم)... **** مُردم، بس کتک خوردم، هر جا که نامی از پدر بردم هر دَم، گریه میکردم دشمن میخندید بر غم و دردم مظلوم (بابای مظلوم)...