با نگاهی بِده خاکستر عمرم بر باد
مهدی اکبریپسندیدن6
بازدید800+
با نگاهی بِده خاکستر عمرم بر باد این جگرسوخته رسوای همه عالم کن من زمینگیر شدم باز قدم پیش گذار التفاتی کن و این فاصلهها را کم کن گریه از اول خلقت شده ارثیهی ما فکر چشمان پُر از اشکِ بنی آدم کن دیگر این نوکر تو گریهکنِ سابق نیست پای بر دیده نِه و چشم مرا زمزم کن میرسد بوی تو اما خبری نیست تو را یوسفا چارهی این چاهِ پُر از ماتم کن کاش میشد که شبی خواب تو را میدیدم دوستم داری اگر قلب مرا محکم کن یابن الحسن، یاین الحسن... دست و پا میزنم از دور نگاهی بکنی گوشه چشمی به من و نالهی پُر دردم کن ناز داری تو و ناز تو کشیدن سخت است رحمی آخر به من و کوچکیِ قلبم کن به علمدار قسم پای رکابت هستم شانهی گرم مرا تکیهگهِ پرچم کن یابن الحسن، یاین الحسن... **** منو این یک نفس بشتاب مادر مرا این لحظهها دریاب مادر شدم مثل رباب این روز آخر عذابم میکند این آب مادر نه دلگرمی نه تسکین مانده باقی که داغی سخت و سنگین مانده باقی ببین از پنج فرزندم برایت فقط یک مَشک خونین مانده باقی زِ تو حیف است بازویت بیفتد و زخمی بین اَبرویت بیفتد چه میشد وقت جاندادن عزیزم سرم بر روی زانویت بیفتد زمین خوردن تنت را هم بههم ریخت حرامی پیکرت را هم بههم ریخت حرم با تو زمین افتاد عباس عمود آمد سرت را هم بههم ریخت تو را بست از سر گیسو به نیزه مگر تابت دهد هر سو به نیزه الهی بشکند دستان خولی سرت محکم زد از پهلو به نیزه سرت بر خاک بود و دردسر شد که سرگرمیِ چندین رهگذر شد سرت برگشت بر نیزه ولیکن شکاف اَبروی تو بازتر شد عباس پُر است اینجا پَری آتش گرفته لباس و معجری آتش گرفته شنیدم روضهات را بار اول خودم از دختری آتشگرفته چقدر آن قافله شرمندهام کرد نشان سلسله شرمندهام کرد تو را نه! کاش مَشکت را نمیزد آخ بمیرد حرمله شرمندهام کرد ببین این روزهای آخری را شنیدم روضهی انگشتری را خداوندا سنان از من گرفته تمام لذّت نامادری را