با دست بسته، از سر ناچاری
حاج حسن خلجپسندیدن4
بازدید100+
با دست بسته از سر ناچاری دیدم تو رو بین در و دیواری شرمندتم از من نیومد کاری رحمی بکن زهرا به اوضاع من دخترعمو، زوده برای رفتن کاشکی میشد بریم از این شهر اصلا زهرا، اَنتِ حیاتی و مَماتی پاشو پیدا بکن راه نجاتی بی تو من میخونم عَجّل وفاتی زهرا، پاشو تا از جا پاشه حیدر بی تو ذکر لبش ای کاشه حیدر سخته تو زندگی وقتی نباشی باشه حیدر زهرا انسیةَ الحَورایِ حیدر... **** آرومِ جونِ خونه داری میری میری و جون حیدرو میگیری از زندگی با من مگه دلگیری وقتی که دفنت میکنم میبینم سنگ لحد روی خودم میچینم تا صبح سر قبر خودم میشینم زهرا، بی تو علی بیچاره میشه با غم خزونه تا همیشه پاشو حیدر دیگه حیدر نمیشه زهرا انسیةَ الحَورایِ حیدر...