این قلب بی اراده فقط با علی بوَد
علی اکبر حائریپسندیدن14
بازدید2.3K
این قلبِ بیاراده فقط با علی بوَد تا انتهای جادّه فقط با علی بوَد از دستپخت فاطمه، یک عمر میبَرد هرکس که صاف و ساده فقط با علی بوَد تاریخ گفته است به اهلِ فرارها آنکس که ایستاده فقط با علی بوَد اشکالِ منکِرانِ علی جای دیگریست آری حلال زاده فقط با علی بوَد مَستیم از هوای نجف، هرچه باد باد وقتیکه باد و باده فقط با علی بوَد هستیم در نجف، همه مهمانِ فاطمه ای جانِ ما فدای رضاجانِ فاطمه زلفش به اختیار، پریشانیام نوشت چشمش امیدوار، مسلمانیام نوشت میخواستم شبی بروم جای دیگری یک عمر سرگذشتِ پشیمانیام نوشت گفتم کِی آمدم به در خانهاش؟ أزل شب تا به صبح، قصّهی طولانیام نوشت دیدند بیکسیم و نداریم هیچکس دستم، خدا گرفت و خراسانیام نوشت گفتم علی، فَمَن یَمُت یَرَنی را به نامهام زهرا برای لحظهی پایانیام نوشت گیرم گِرِه شدیم، خراسانِ ما که هست ایوانطلای حضرت سلطانِ ما که هست یک تکّه دل برای کبوتر شدن بس است یک بال تا مُقَرَّب این در شدن بس است هرجا رویم صحبتِ لطفِ تو میبَریم زائر شدن برای پیمبر شدن بس است بین شلوغی حرم آرام میروم حتی در این مسابقه آخر شدن بس است گفتم وصیتی به من ای کیمیا فروش گفتی برای تا به ابد زر شدن بس است آیینه شو، جمالِ پری طَلعَتان طَلَب جاروب کن خانه سپس میهمان طلب حالش خراب و حال مرا هَم خراب کرد طفلِ مریض داشت، دو چَشمش پر آب کرد تا که دخیلِ پنجره فولاد شد، غَمَش فولادِ آبدیدهی آن را مُذاب کرد زد آنقدر به این در و آن در، خودَش شکست از بس طبیب، دختر او را جواب کرد دختر شفا گرفت در این صحن و روضهخوان گفت از یتیمی و جگرم را کباب کرد در شام، شامِ دختر تو تازیانه بود عمّه، تمامِ خرجِ سفر را حساب کرد از خواب میپرم که مبادا مرا زَنَد نامحرمی که خنده به حالِ رباب کرد میخواستم برای لبانِ تو، جان دَهَم زجر آمد و دعای مرا مستجاب کرد همش منو میزد، شبیه وحشیا همش میگم بابا، زَجرو نَبَخشیا یابن شبیب طفلِ به زنجیر دیدهای یابن شبیب مادرِ بی شیر دیدهای