این بار هم برسم بی تو
ابوذر روحیپسندیدن1
بازدید1.4K
اینبار هم برسم بی تو عید نیست تکراری و شبیه هم چون گذشتهها امسال هم اگر تو نیایی جدید نیست هر سال دوره میکنم این سالنامه را جز حسرت ظهور تو در سررسید نیست ما را ببخش اگر دلمان در سیاهی است یا چشممان زِ اشک فراقت سپید نیست یک روز میرسد که تو از راه میرسی آن روز قبر مادر تو ناپدید نیست یابن الحسن، یابن الحسن... از همان ابتدایت ای آقا شدهاَم آشنایت ای آقا من فقیر و یتیم و مسکینم من گدایم گدایت ای آقا دست و دلبازیات چه بسیار است کرده غوغا عطایت ای آقا پدر و مادرم به قربانت همه چیزم فدایت ای آقا تا زمانی که من نفس دارم مینویسم برایت ای آقا مینویسم که خیلی آقایی مینویسم که اِبن زهرایی با وجود تو کیمیا دارم خوشبهحالم که من تو را دارم حال و روز مرا ببین آقا شوق دیدار سامرا دارم دل من لک زده برای حرم تا بیایم حرم دعا دارم با دعای تو بچه هیئتیام بین مردم برو بیا دارم باز امشب دلم به دریا زد در یَمِ معرفت شنا کردم باز امشب به عشق یاد شما جامعه خواندمو دعا کردم معتصم از شما شفا یابد متوکل توکلش به شماست دوستانت که جای خود دارند دشمنت هم توسلش به شماست جانِ مهدی بیا دعامان کن ما غریبیم و آشنای توییم پُر کن از مِی کاسهی ما را ما گدایان سامرای توییم در شبِ شوم کاخ عباسی مثل خورشید منجلی هستی دستهای مبارکت بسته است هرچه باشد تو هم علی هستی رسم این خانواده شد غربت مثل زینب چرا اسیر شدی؟ مو سفیدی برایتان زود است در جوانی چقدر پیر شدی؟ شکسته روضهات دل مُقلبالقلوب را گرفته رنگ چهرهی تو حالت غروب را شکوه غربتت شراره زد به قلب کائنات گریست دجله و فرات گریست اِهدنَا صِراط فرازهای جامعه کبیره سوگوار تو فراز سجیةالکَرم شدهاست بیقرار تو گمان کنم که فاطمه کنار تو نشسته است زبان گرفته مادری که پهلویش شکسته است فدای روی زرد تو وجود غرق درد تو چقدر آه میکِشد کنار جسم سرد تو زمان رنج و غصهی تو خاتمه گرفته است چقدر روضهی تو بوی فاطمه گرفته است دوشنبه بود و لحظهی هجوم زهر بر جگر دوشنبه بود و کوچهها دوشنبه بود و میخِ دَر دوشنبه قاتلت شده دوشنبه بود خانه سوخت مُغیره که نداشت شمع، غلاف و تازیانه سوخت مصیبتت دَم مرا به سمت آه میبَرد به پشت مَرکبی تو را پیاده راه میبَرد تو را چگونه دستبسته با طناب میبرَد؟ تو کوثری، تو را به مجلس شراب میبَرد؟ چقدر زخم خوردهای شبیه جُبّهی حسین کشاندهای مرا دوباره زیر قُبّهی حسین هزار شکر پیکرت به زیر آفتاب نیست میان مقتلت سخن زِ کودک رباب نیست کنار پیکر تو گریه بود و هلهله نبود میان مقتل تو نام شمر و حرمله نبود به صحن سینهی تو چکمهی سنان نمیرسد به پایبوسیِ لبِ تو خِیزران نمیرسد زینب و مجلس اغیار خدا رحم کند زینب و کوچه و بازار خدا رحم کند