ای که از بوی طعام خانهها خوابت نبرد
میثم مطیعیپسندیدن33
بازدید2.5K
ای كه از بوی طعامِ خانهها خوابت نبرد مادرم نذرِ تو را هر وقت هَم زد گريه كرد با تمام اين اسيران فرق داری، قصه چيست هركسی آمد به احوالَت بخندد، گريه كرد کار از حَنا و شانه کشیدن، گذشته است زلفی که سوخته، گرهاش وا نمیشود بابا، بیهوده زیرِ منتِ مرهم نمیروم این پا برای دختر تو، پا نمیشود مرا دشمن به قصد کشت میزد به جسمِ کوچک من، مشت میزد هر آنگه پایم از ره خسته میشد مرا با نیزهای از پشت میزد مهمان من، قدم به سرِ چشمِ من گذار هرچند دستِ سفرهی این طفل خالی است عمه گرفته دست مرا راه میبَرد بابا بگو بخاطرِ کمسن و سالی است