ای کاش که در مقدمت ای یار بمیرم
مسعود پیرایشپسندیدن22
بازدید7.5K
ای کاش که در مقدمت ای یار بمیرم صدبار شوم زنده و صدبار بمیرم من طاقت نادیدن روی تو ندارم مگذار که در حسرت دیدار بمیرم دارد چه زود سفرهتان جمع میشود دستم هنوز سائل آب و غذای توست شبای آخر است گدا را حلال کن این هم بساط نوکر بی دست و پای تو ما راببخش گریهی سیری نکردهایم چشمان خشک ما خجل از این عزای تو پروندهی اعمال مرا پاک کن امشب مگذار سیهروی و گنهکار بمیرم در راه ظهور تو به دردی که نخوردم ای دوست زمن بگذر و بگذار بمیرم ای یوسف زهرا تو بده رزق شهادت مپسند که در بستر و بیمار بمیرم حالا که تویی صاحب عزا کاش که من هم در روضهی عباس عَلمدار بمیرم آنجا که دو دست از بدنش قطع شد و خورد یک تیر به آن چشم گُهَربار، بمیرم ما بین نوای دو دَمِ پیر غلامان سقّای حسین سید و سالار بمیرم دست بر سینه رو به کرب و بلا السلامُ علیک یا سقّا قمر خانوادهی خورشید صدقه دارد این قد و بالا پسر چهارمِ امیر حُنین دست بر سینهی بَنِی الزهرا سیزده ساله فاتح صفین کاشِفُ الکَرب سید الشهدا ارمنیها مُرید نام تواند شاهدم سفرههای تاسوعا تو که هستی، حسین هم آخر شد پناهنده بر تو عاشورا سایبانِ مُخَدّراتِ حرم پشتْ گرمیِ زینب کُبری إعطِنی یا کریم، اَنا سائل مُستَجیرٌ بِکَ ابوفاضل دست گیرِ همه خدایِ ادب دست پروردهی امیر عرب نسلْ در نسلْ خاک پایِ توایم به تو دادیم دل نَسَب به نسب می کند زنده یاد حیدر را چین پیشانی ات به وقت غضب اسدالله کربلا، عباس بِنِشین با وقار بر مرکب قد کشیدی همینکه روی اسب لشکر کوفیان کشید عقب می شود روضه را تجسم کرد با کمی فکر، رویِ این مطلب تا تو بودی سفر به خیر گذشت ای نگهبان مَحملِ زینب تا تو بودی رباب اصغر داشت غرق بوسه سپیدیِ غَب غَب تا تو بودی رقیه معجر داشت روی دوش تو خواب بود هر شب تا تو بودی کسی اجازه نداشت بزند چوب خِیزَران بر لب رفتی بر غرورها برخورد دست نامحرمان به معجر خورد وای از لحظهای که غوغا شد رفتی و در خیام بَلوا شد دختری مشک آب دستت داد بر دعا دست عمه بالا شد سایه ات بین نخلها گم شد پسر فاطمه چه تنها شد تا رسیدی کنار نهر فُرات علقمه در مقابلت پا شد تا قیامت خجل ز لبهایت خنکیهای آبِ دریا شد در کمینت چهار هزار نفر تیرها در کمان مُهَیّا شد قد و بالات کار دستم داد چند صد تیر در تنت جا شد بیهوا دستِ راستت افتاد دست چپ هم شکارِ اَعدا شد حرمله در شکارِ چشم آمد هدفش چشمهای زیبا شد نوکِ تیر از سرِ تو بیرون زد تا پَرَش بین دیدهات جا شد خواستی تیر را برون بکِشی گردنت خم به سوی پاها شد از سرِ تو کلاهخود افتاد یک نفر با عمود پیدا شد آنچنان ضربه زد به فرقِ سرت تا سر چینِ ابرویت وا شد وای بیدست بر زمین خوردی سجدهگاه تو خاکِ صحرا شد تیرهایِ کمی فرو رفته خوب بر جسمِ اَطهرت جا شد بعدِ سی سال یا اَخا گفتی عاقبت مادر تو زهرا شد دورتر از تنت حسین افتاد همه دیدند قامتش تا شد گفت عباس خیز و کاری کن رویِ لشکر به خواهرم وا شد دَمِ خیمه زمان غارتها سرِ یک گوشواره دعوا شد سند ارث بُردن از زهرا با کف پا به چادر امضا شد پاسخ اَیْنَ عمّیَ العباس سیلیِ چند بیسر و پا شد افسوس که من گناه کردم بر آب روان نگاه کردم هرچند که من آب نخوردم کف در خنکی آب بردم کَفارهی لمس آب این است خوش باش که عاشقی همین است گره خورده کارم بالای سر تو یه دریای تیره روی پیکر تو میبینم که راهی برا موندنت نیست تو خیمهها امیدی به برگشتنت نیست با دستای خالی بدون سپر با لبهای تشنه نمیرفتی کاش تو که پا گذاشتی کنار فرات یکم آب میخوردی آخه داداش چشای ربابه که مونده به راه جلو خیمه داره قدم میزنه ببین اصغرو بس که تشنه شده داره هی لباشو بهم میزنه زده بوسه شمشیر به بال و پَرِ تو شکسته دل من شبیه سر تو حالا که داداشت شده بیکَس و یار قرار ما باشه رو نیزه تو بازار یه چشمم به خیمست یه چشمم به تو نرو روی دشمن به ما وا میشه سر ما که روی نیزه بره سر غارت خیمه دعوا میشه میدونی که زینب پریشون و زار با کی بعد ماها سفر میکنه پاشو که رقیه بدون عمو تو ویرونه شبها رو سر میکنه