ای پیر و مراد بندگانم
حاج منصور ارضیپسندیدن5
بازدید200+
ای پیر و مراد بندگانم مصباح هُدی حسین جانم ای آینهی من خداوند توحید گرفته با تو پیوند فانی معظّم ربّوبی ای خوبی کلّ و کلّ خوبی تکوین بلا شکوه ماتم ساقی نخست بادهی غم ای حزن مبارک معلّی چشمان تو قبلهی مصلّی ای کشتی جاری علی الله از پردهی غیب هستی آگاه ای ظاهر ذات حیّ باری با هر سر موی توست کاری از بعد هزار سال نوری امسال سرآمد صبوری امروز مرا تویی مخاطب برخیز و بگیر نامه أضرب این نامه به خط ذوالجلال است آماده شو نوبت وصال است تسبیح بگو کنار مایی ای شاه میان کربلایی این دشت به باطنش صراط است دریای وصال تو فرات است ای قافلهات قطار توحید ترکیب ستاره و ماه و خورشید زینب که شریک توست یارا بر او برسان سلام ما را سوگند به گیسوان اکبر در قافله آمده پیمبر مریم به رباب وامدار است عیسای تو بین گاهواره است مژده به تو ای مسیح أنفاس دادم علم تو را به عبّاس بر شانهی کوه سرو بند است یک پرچم یا حسن بلند است بر محمل دختران زهرا نزدیک نشد غبار صحرا ای شسته ز هر چه غیر من دست آن جام بلا که خاطرت هست؟ دلدادهی لاشریک لَه باش آمادهی ظهر روز ده باش لبیک بگو که حجّ خون است زین تو ز اسب واژگون است بر خیمه نگاه زار داری بر خنجر شمر کار داری جسم تو رها میان شیب است ذبح تو به شیوهی عجیب است یک تیر به پلک تو نشسته یک نیزه به سینهات شکسته لبیک بگو که امتحان است چشمی سوی خیمهی زنان است آیات عفاف در تلاطم چون فاطمه در شرار هیزم پروانهی خیمه در فرار است چشمان رقیّه تارِ تار است بر دامن گُر گرفته گریان اطفال به هر سوی بیابان این عهد الست جان گداز است تا شام مسیر روضه باز است ***** بگو اکبر ببندد محمل من که این صحرا نموده خون دل من از آن ساعت که این صحرا بدیدم دو صد آه و فغان از دل کشیدم