ای پسر میبینیام من راه را گم کردهام
ابوذر روحیپسندیدن4
بازدید1.3K
ای پسر من پدر پیر تواَم پدر پیر و زمینگیر تواَم دستوپا میزنی و من دستوپا گم کردهام ای پسر میبینیاَم، من راه را گم کردهاَم بنا نبود که آفت به باغ ما بزند پسر بزرگ نکردم که دستوپا بزند جوون بزرگ کردم عصای دستم شه نه اینکه اینجوری قامت من خم شه تا برسم اصلا نفهمیدم چی شد دیدمت و قلبم بدجوری خالی شد تسبیح خون من آخ همه جا پخشی دیر رسیدم پیشت بابا رو میبخشی؟ نزدیک تو بابا خودم رو انداختم من اولش اصلا علیمو نشناختم دیدم داره خونم میسوزه تو سینهاَم هر طرف صحرا علیمو میبینم وقتی که لخته خون توی گلوت گیر کرد هقهق تو بابا، خیلی منو پیر کرد خم شدم و زخم پهلوتو بوسیدم انگاری که باز هم مادرمو دیدم با چادرش عمّه زخماتو میبنده به گریههام لشکر یکسره میخنده داغی برام از این نمیشه بالاتر علیاکبر شد چندتا علیاصغر روی عبا هرچی علیمو میچینم باز هم روی خاکها علیمو میبینم وقتی جمعت کردم، عبا رو که بستم دیدم یه قنداقه مونده روی دستم هلهله میکردند مردمِ آبادی از تو عبا دیدم دوباره افتادی جوانان بنیهاشم بیایید علی را بر سر خیمه رسانید خیز از جا آبرویم را بخر عمّه را از بین نامحرم ببر