ای پارههای زخمِ فراوان به پیکرت
محسن عراقیپسندیدن3
بازدید200+
ای پارههای زخمِ فراوان به پیکرت ما را ببَر به مشرقِ آیینهگسترت خون از نگاه تشنهی گل شعله میکِشد داغ است بیقراریِ گُلهای پَرپَر با من بگو، چگونه در آن برزخِ کبود دیدند زینبی و نکردند باورت؟ من از گلوی رود شنیدم که آفتاب میسوزد از خجالت دست برادرت **** مادر از گوشهی خیمه پسرانش را دید غرق در خون، بدنِ هر دو جوانش را دید **** چشم پلک خود را میبندی پلک صبور میگشایی و چشم حماسهها روشن میشوند میدانی تو نایب آن حنجرهی مُشَبَّکی که به تاراج زوبین رفت مجبور بودم از دل بازار بگذرم از کوچههای خندهی اَنظار بگذرم عباس کو که مایهی آرامشم شود؟ چشمش دوباره آیهی آسایشم شود دستم نمیرسید سرت را بغل کنم یا لحظهای سر پسرت را بغل کنم مرا در لحظهی خوشحالیاش زد مرا در لحظهی بیحالیاش زد کسی که تیغ خود را بر تنت کرد مرا هم با غلاف خالیاش زد حسین جان، حسین جان حسین جان... **** اونی که شاگرد کلاسم بود نشونه میگرفت منو با سنگ خودت به روی نیزه میدیدی برای معجرم به پا شد جنگ توی محلّهی قدیمیمون به خواهرت محل نذاشتن یه تیکّه پارچه هم که خواستیم ندادنم با اینکه داشتن **** گویی از جنگِ تن به تن برگشت با همان کهنه پیروهن برگشت آخه یک نفر مانده بود در گودال چون صد نفر میزدند زینب را **** ماه از اوج آسمان افتاد وسط راه نیمهجان افتاد سایهاش را کسی ندیده ولی بر سرش سایهی سنان افتاد