ای قرار جمعه های بی قراری العجل
سیدمهدی حسینیپسندیدن48
بازدید2.3K
ای قرارِ جمعههای بیقراری العجل کشت ما را این همه چشمانتظاری العجل این زمستانها برای باغ ما خیری نداشت برکتِ صبحِ دلانگیزِ بهاری العجل عاقبت پیراهن یوسف به کنعان میرسد میرسد آخر به این صحرا سواری العجل عمر ما رفت و نرفت این روزهای انتظار بی شما سر شد دوباره روزگاری العجل میشود امشب ظهورت را بخواهی از خدا بر نمیآید از این بیچاره کاری العجل مرگ میآید سراغ ما و میماند فقط از من و امثالِ من سنگ مزاری العجل مادرت بین در و دیوار میگوید بیا ای مسافر قصد برگشتن نداری؟ العجل کوچه میگوید بیا، بازار میگوید بیا ای که بین شام و کوفه سوگواری العجل خواهری بعد از برادر بر سرِ بازارِ شام مانده بین چشمهای بیشماری العجل دختری بین خرابه با سرِ بابای خود میکند با گریهاش شب زندهداری العجل ناله میزد دختری با چشمهای نیمهباز زیر بار چکمههای نیزهداری العجل آنچنان از ناقهاش افتاد که از هوش رفت پرت شد از روی ناقه چند باری العجل