نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

ای جان جهان، جهان جان ادرکنی قیّوم زمین و آسمان ادرکنی احیاگر صد دَمِ مسیحا الغوث یا حضرت صاحِبَ الزَّمان ادرکنی یا صاحِبَ الزَّمان ... * * * * ای غمت آبروی خونجگران مات یک جلوهی تو جلوهگران جز تو منظور ندارد خلقت گر بپرسی ز صاحبنظران مِلک وقفیِ حسینیهی توست عرش تا فرش، کران تا به کران خاک تو ختم پریشانیِ ماست کربلایت وطن دربهدران کمی از تربت اعلای تو را میگذارند به سر تاجبران پرچم روضهی تو بِین گذر سبب مغفرت رهگذران چشم ما تا که به تمثال تو خورد چشم بستیم به روی دگران دور بادا ز عزادارانت چشم شور همهی بدگوهران پسران تا که به هیئت رفتند شاد شد روح تمام پدران دل ما را بشکافید اگر قبر ششگوشه حسین در آن هر کجا آب خنک نوشیدند یاد کردند ز تو باخبران میشناسیم تو را بر نیزه ای سر سوخته در بِین سران بود زینب نگران تو ولی بود چشم تو به زینب نگران * * * * سورهی کوتاه کتاب شرف نائب عظمای امام نجف رهبر سرباختهی کاروان محمل تو مرکز ثقل جهان سرِّ مگو آینهی در حجاب پیر خرد صاحب فصلُ الخطاب عقل سلیم، اصل کرم، با نسب قاضیِ حاجات عجم با عرب معجزهی محکم پروردگار فاطمه کردهست به تو افتخار خضر که شمع اَبَد افروخته چشم به سن کم تو دوخته دختر تطهیر، کلیم سخن کیستی ای رایحهی پنجتن؟ قاصدک خستهی راه دراز سوختهی کوفه، مسیح حجاز قصهی تو قصهی کوتاه بود ساده و جانسوز چنان آه بود راستی ای آینهی غرق دود گوشهی چشم تو چرا بود کبود؟ ای که به رویت ز جفا میزدند کاش به جای تو مرا میزدند گر به اسیری که به رویت زدند جای پدر، زجر و سنان ... صورت ماه تو به شکلی عجیب سرخ شده از سیلیِ آن نانجیب دختر دردانهی شاه اَلَست دور شو از خولیِ لجباز و مست عمه به حال تو نظر دوخته چادر تو مثل سرت سوخته ای بدنت مثل کتاب مبین خوردهای از ناقه چرا بر زمین؟ تا که سنان اسم تو را جار زد بر روی نیزه عمویت زار زد دیدن حال تو غمانگیز بود خار به پای تو گلاویز بود سنگ به سوی تو سرازیر بود گردن تو بسته به زنجیر بود صبر از این مرحله بیرون شده لالهی گوش تو پُر از خون شده دیدن این منظره سخت است، آه رَخت اسارت به تن دُخت شاه * * * * بعد آن مجلسی که سخت گذشت خواهری بیقرار دارم من
هنوز نظری ثبت نشده