ای دست طلب بسته به دامان اباالفضل
مصطفی مروانیپسندیدن12
بازدید1.1K
ای دست طلب بسته به دامان اباالفضل بسپار دل خویش به دستان اباالفضل میگریَم و میمیرم و سر میکِشم از خاک هر لحظه منم گوش به فرمان اباالفضل بسیار گدا، شاه شده از دست کریمش دریای عطا سفرهی احسان اباالفضل اباالفضل یا سیّدی ... * * * * گریه نکن، الهی بارون بباره گریه نکن، عمو میره آب بیاره * * * * دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش یا رب او را به سلامت برسان از سفرش دست در آب فرو برد و خنک بودن آن آتش بیشتری زد به دل شعلهورش خاک هم خاک به سر ریخت از آهی که کشید آب هم آب شد از دیدن چشمان ترش * * * * تا مَشک تو تُو آب زدی موجهای دریا شد آروم تا رُو به ساحل اومدی بغضی نشست توی گلوم همون دَم بود غربت دنیا شد نصیبم رُو لب گل کرد نالههای اَمَّن یُجیبم بلند شو بنگر که شمشیرا رو کشیدن آخه میدونن بدون تو من غریبم اباالفضل، اباالفضل ... * * * * دستی افتاد ز تن، دست دگر کاری کن گر چه بیتاب شدی، خوب علمداری کن مَشک نومید مشو تا به حرم راهی نیست تو در این معرکهی درد مرا یاری کن * * * * خدا کند که کسی تیری اینچنین نخورَد بدونِ دست به یک لشکرِ لعین نخورَد بدونِ دست کسی که دستش پُر از تیر است خدا کند ز بلندی فقط زمین نخورَد کنار پیکرت افتاده استخوان سرت خدا کند که کسی گرز آهنین نخورَد