تا که خواندی پدرت را پدرت جان آورد
حاج علی کرمیپسندیدن32
بازدید900+
ﺗﺎﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﭘﺪﺭﺕ ﺟﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺳﺨﻨﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﺮﺩﻥ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺍﻋﻈﻢ ﺑﻮﺩه است ﻓِﻀّﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﯾﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻔﺮ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺁﻥ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﺕ ﺑﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺎﺩﺭﺕ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﻧﺒﯽ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻧﺎ ﺍﻣﻨﯽ ﺷﺪ ﺳﺮ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﻍ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﺭ و ﺩﯾﻮﺍﺭ، ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺒﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﯾﺎ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﯾﻨﺐ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﻮسفیدی ﺗﻮ یکمرتبه ﺍﺯ ﭼﯿﺴﺖ علی ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﻣﮕﺮ ﺷﺎﻡ ﻏﺮﯾﺒﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ دادم دل شب غسل و نمودم کفنش بر خاک سپردم من دل خون بدنش تشییع کنندگان زهرا آن شب من بودم و زینب و حسین و حسنش از سوز غمش به خویشتن میپیچم این نسخهی دردیست که من میپیچم ای وای که تو دست مرا وا کردی من دست تو در بند کفن میپیچم زهرا که رفته راحته، علی پر از جراحته پهلو شکسته رو تکون دادن خودش مصیبته یه زن و مردونه زدن، چه زخمایی زدن به تن لباس عروس دخترا لباس سفیده نه کفن چه زخمی داره پهلوت علی خم شده زانوش داد علی بین غسلش بلنده یادش اومد این دست یروز دستش رو وا کرد بند کفن رو نتونست ببنده با من نگفتی ای گُلِ در گِل نشسته قنفذ به بازوی تو بازو بند بسته آنان که پای خطبهات ساکت نشستند ای کاش دست قاتلت را میشکستند هم سوختم هم گریهام چون ابر کردم ناموس من نقش زمین شد صبر کردم اگر مال منی پیش خودم بمان چرا دائم به دست این و آنی نرو دیگر تو رفتی سنگ خوردم بده قولی دیگر پیشم بمانی مدینه شانههایت روی پایت چه جایی داشتم بابا زمانی نفهمد هیچکس بازار رفتم بماند پیشت این راز نهانی شنیدهام ده نفر با اسب کردند به روی سینهات مرکب دوانی عبایت روی دوش نیزه داری عقیق تو به دست ساربانی پر از زخم و جراحت هم که باشی تو زیبایی، بزرگی، قهرمانی دلم میخواست معراجت ببینم چه معراجی، عجب رنگین کمانی