ای خدا غریب شهر سامرام
حسین سیب سرخیپسندیدن9
بازدید2.1K
ای خدا غریب شهر سامرام داره میسوزه تموم دست و پام نداره توون دیگه بال و پرم نفسام بریده میباره چشام نانجیبا دلمو آزردن چی به روز حال من آوردن یاد عمّه زینبم افتادم تا منو تو مجلس مِی بردن (وای من، وای من، ای وای حسین) 6 منو جا دادن توی خرابهها خندیدن به غربتم تو کوچهها ولی دردِ من غمای جدّمه شهر سامرا کجا شام بلا وایِ من به عمّههام خندیدن دورِ نیزهها چقدر رقصیدن شنیدم که نانجیبا حتی چادر از روی سرا دزدیدن (وای من، وای من، ای وای حسین) 6 نَفَسی نمونده دیگه توی بدنم ای خدا آتیش گرفته گُلشنم با لبای تشنه یاد اون تنِ غرقِ خون و بیسر و بیکفنم پیکری که توی گودال افتاد زیر دست و پا و جنجال افتاد جلو چشمای عمّه زینب با لبای تشنه بیحال افتاد (وای من، وای من، ای وای حسین) 6