ای حادثهی غروب زینب
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن2
بازدید49
ای حادثهی غروب زینب از درد دلت بگو به زینب با نیزه تو رو مرور کردم ای خاطرههای خوب زینب مرور شده تو رو خدا خودت بگو چجور شده چرا تو از کنار خیمه دور شدی مرور کنم قراره از تو قتلگاه عبور کنم سنان رو از کنار خیمه دور کنم حسین جان حرف دلمو به آب گفتم با سکینه و رباب گفتم از غارت پیراهن پارهت توی مجلس شراب گفتم سنان نذاشت برای کشتن تو کم زمان نذاشت خواستم بیام، حتی دم اذان نذاشت رها نکرد حیا نکرد گفتم تو رو رها کنه رها نکرد راحت سرت رو از تنت جدا کرد یک ضربه و دو ضربه و سر جدا نشد