ای اهل شام و كوفه من نجل رسولم
حاج سعید حدادیانپسندیدن0
بازدید1.4K
ای اهل شام و كوفه من نجل رسولم پرورده ی دامان زهرای بتولم مرآت ذات خالق اكبر منم من قرآن روی قلب پیغمبر منم من فرموده در اوصاف فخر عالمینم مردم حسین است از من و من از حسینم من سید جمع جوانان بهشتم روح كتاب الله و ریحان بهشتم من كُلّ احمد را ز احمد ارث بردم من از سرانگشت محمد شیر خوردم گهواره جنبانم همان روح الامین است بغضم همه كفر است و مِهرم اصل دین است من ركن ایمانم اگر ایمان بدانید من روح قرآنم اگر قرآن بخوانید من بر تمام عالم خلقت امامم من حمد و تكبیر و تشهد، من قیامم تطهیر و قدر و هل اتی و كوثرم من میزان اعمال شما در محشرم من بوسید احمد عضو عضو پیكرم را صورت گلو لب بلكه از پا تا سرم را فُلك نجات خلقم و خود ناخدایم خوانده رسول الله مصباح الهدایم روحم روان رحمه للعالمین است تیغم همان تیغ امیرالمؤمنین است لب های ختم الانبیا روی لبم بود بالله قسم دوش پیمبر مَركبم بود ای قوم بی شرم و حیا و پستید بر قتل فرزند پیمبر عهد بستید كردید از من دعوت و عهدم شكستید حتی به روی اهل بیت هم آب بستید با چشم خود دیدم كه كُشتید اكبرم را با تیغ بگرفتید از شیر اصغرم را باغ گل یاس مرا از من گرفتید لب تشنه عباس مرا از من گرفتید در لاله زار سینه جز داغم نمانده یك لاله نَه یك غنچه در باغم نمانده ماه حرام و عزمتان با من قتال است خود با كدامین جُرم خون من حلال است با دین و قرآن و شرف كردید بازی این است آیا شیوه ی مهمان نوازی این بود رسم حرمت از پیغمبر و آل اطفال معصومش زنند از تشنگی بال والله جز من زاده ی پیغمبری نیست از خاندان او حسین دیگری نیست وقتی شرار خشم حق در حشر خیزد از چنگتان خونِ من مظلوم ریزد منشور پُر شور مرا با هم بخوانید اتمام حجت با شما كردم بدانید خیل ملائك لشكرش بودند آن روز شمشیرها فرمانبرش بودند آن روز با یك اشارت حكم او را می شنیدند قلب تمام شمرها را می دریدند او جان به كف تسلیم ذات كبریا بود سرتا قدم قربانی وصل خدا بود تن را ز هر جانب نشان تیرها كرد رفع عطش را به دم شمشیرها كرد شیرخدا را روبهان اینگونه دیدند از چار جانب بهر قتل او دویدند بغض درون و زخم دل را چاره كردند قرآن ختم الانبیا را پاره كردند اعضای او از هم جدا می شد به شمشیر زخم تنش را بخیه می كردند با تیر تا بنگرد بی پرده بر رخسار جانان هر زخم او چشمی شد و هر تیر مژگان گرچه عدو با تیر او را بارها كُشت تیری كه زد بر قلب او بیرون شد از پشت