روشنیِ صبح بدونِ شبی
حنیف طاهریپسندیدن2
بازدید100+
روشنیِ صبح بدونِ شبی حیدرِ کراری اگر زینبی وامگزارِ لبِ تو راستی گفتی و چون شعله به پا خاستی بانگِ رسایِ تو ستمسوز شد کشتهی مظلومِ تو، پیروز شد خواست که غم دستِ تو بندد ولی غم که بُود در بَرِ دُخت علی؟ قامت تو قامت غم را شکست دُختِ علی را نتوان دست بست ای دل دریا، دل دریای تو عرشِ خدا منزل و مأوای تو دختر خورشید خدا بر زمین خواهر آزادی و فرزند دین آنچه تو کردی به صف کربلا کردۀ مخلوق بود یا خدا؟ آن همه خون خوردن و چون گُل شدن دشت خزان دیدن و بلبل شدن دیدن خورشیدِ ذبیح از قفا باز ستادن چو فلک روی پا جان تو گلخانهی عشق خداست جای چنان چون تو زنی، کربلاست ***** چه غم که نیست توان، میکنی نشسته قُمِ الَّیل در اوج داغ نکردی شبی تو ترک نوافل جلیله ، فاضله ،باکیه ، امنیه جبل الصبر علیمه، عالمه ، بنت الهدی، ملیکه خصایل عقیله ، قُرَةُ عینِ الامیر، سِرّ ابیها تو را ز فضل پدر کس نگویدت که چه حاصل به قتل کفر کمر بست تیغ خطبه ات آنسان که می نمود ابا الحرب ذوالفقار حمایل چه زَهرهها که نمود آب ابنِ آکله ،آنجا که با خطابهی زهرایی تو گشت مقابل هنوز هم به سر آسمان شام بلا خیز نگشته صاعقهی غیرتی شبیه تو نازل ***** شد چو خورشیدِ امامت در حجاب سر برآوردند خفاشان ز خاک سوی خَرگاهِ امامت تاختند کافران دِیر از حرم نشناختند ***** خیزد از هر خیمه بر گردون شرار ای غزالانِ حسینی الفرار چون بُریدند سر از پیکر او گشت از خیمه بُرون دختر او دور گردید ز خیل زنها گشت گم در دل صحرا تنها ظالمی یافت وِرا سر گردان گفت هستی ز چه در آه و فغان گفت خواندم چه بسا قرآن را بارها ختم نمودم آنرا گفت این آیه تورا خورده به چشم با یتیمان نستیزند به خشم من یتیمم که در این صحرایم دخترِ فاطمهی زهرایم اشکم از خونِ جگر آغشتند پدرم را لب عطشان کشتند گفت از من چه تمنّا داری کین چنین شیون وغوغا داری گفت روزم شده مانند شبم کز عطش آمده جانم به لبم داد آن سنگدل آخر به شتاب آن جگر سوخته را جامی آب آب بگرفت ولی با آن حال رفت با دیدهی گریان گودال ریخت از دیده بسی خونِ جگر گفت با دیدهی گریان به پدر کی پدر بهر تو آب آوردم بلکه از دیده گلاب آوردم ***** مَحرمِ زینب رسیده وقت سواری بر شتر من نه محملی نه اِماری یا تو ز جا خیز یا که اکبر و عباس یا که به دشمن بگو رود به کناری (من در این وادی چو پا بگذاشتم هجده مَحرم کنارم داشتم)