افتاده است روی زمین و برابرش
شهید حسین معز غلامیپسندیدن14
بازدید1.4K
افتاده است روی زمین و برابرش لبخند میزند به تَقَلّاش همسرش اُفتادهاست رویِ زمین دید مثلِ او اُفتادهاست در وسطِ کوچه مادرش جُرعه به جُرعه آب زمین ریختند و او از بس که آب گفت تَرَک خورد حنجرش قسمت نبود آب بنوشد به جای آن خاکی شده است حیف لبان مطهرش بابَ الحوائج است ولی میتوان شنید از بینِ حُجره نالهیِ موسی بنِ جعفرش این دفعه میزدند به دَف تا که جان دهد کَف میزدند وقتِ نفسهای آخرش ای وای ای وای ای وای... از پا گرفته و بدنش میکِشند وای تا پشتِ بام ریخته گُلهایِ پرپرش خون گریه میکند لبهیِ تختهسنگها از بَس که خورد بر لبهیِ پلهها سرش این پشت بام گودی گودال نیست شُکر با پا نیامده است کسی رویِ پیکرش