افتادم از رو ناقه روی خاک ها
امین قدیمپسندیدن17
بازدید11.7K
شب بود و سوز سرما تو صحرا ... افتادم از رو ناقه رو خاکا ... چشمامو وا کردم دیدم زجرو ... لکنت گرفتم و گفتم بابا ... انقدر موهامو نکش ... آخه چی میخوای از جون من ... با دست سنگینت میای ... سیلی به صورت من نزن ... بابا حسین ... اباعبدالله ...