اصلا حواسم نیست که فرصت ندارم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن27
بازدید6K
اصلا حواسم نیست که فرصت ندارم خیلی برای بندگی همّت ندارم انقدر زیر خاک خوابیدهاند مردم چشمی برای دیدن عبرت ندارم امروز و فردا میکنم هنگام توبه حالی برای ترک معصیت ندارم افتادهام اما باز دستم را گرفتی جایی به جز این خانه من عزّت ندارم وای از شبی که صورتم بر خاک قبر است چیزی برای خانهی غربت ندارم باب نجات شیعهی زهرا حسین است چشم امیدی جز به این رحمت ندارم وقتی حسین ابن علی را دوست دارم از هیچ چیز دیگری وحشت ندارم جگرم پاره شد از زهر کجایی پسرم چشم من مانده به در تا تو بیایی پسرم از عبایی که کشیدم به سرم معلوم است کار ما و تو کشیده به جدایی پسرم مثل یک مار گزیده به خودم میپیچم جگر سوخته را نیست دوایی دارم از کوچه عجب خاطرههایی مثل آن چادر خاکی شد عبایم خاکی مثل زهرا سرم آمد چه بلایی اما مادرم را پسرش بُرد سوی خانه ولی من سوی خانه روم با چه عصایی دست و پا میزنم و سینهی من نیست دگر زیر پا و لگد بیسر و پا من نیست دگر