اصغر که به چهره از عطش رنگ نداشت
حاج حسن خلجپسندیدن3
بازدید2.3K
اصغر که به چهره از عطش رنگ نداشت یارای سخن، با من دلتنگ نداشت یارب تو گواه باش، شش ماهه من شد کشته ظلم و با کسی جنگ نداشت ای گل چه زود دست خزان رفت در برت رفتی و رفت خنده ز لبهای خواهرت هرکس که دید رأس تو را روی نیزهها آهی کشید و گفت که بیچاره مادرت ز ضرب تیر چنان دست و پای خود گم کرد که خواست گریه کند در عوض تبسم کرد ***