از میان خیمه با جوش و خروش
حسین سیب سرخیپسندیدن7
بازدید2.2K
از میان خیمه با جوش و خروش قاسم آمد نزد پیرِ مِی فروش گفت جامی از مِی نابم بده ای عمو جان تشنهام آبم بده آمدم تا اِذن میدانم دهی افتخار دادن جانم دهی من حسین اَللّهیام از خود نیام بسکه شیدایم نمیدانم کیام ای زِ مینای حقیقت جرعه نوش جرعهای زان باده هم بَر من بنوش من تو را آخر برادر زادهام دل به یک برق نگاهت دادهام قاسمِ ابنِ الحسنی یَا بنَ الحسن... من تو را آخر برادر زادهام دل به یک برق نگاهت دادهام آمدم تا خود کفن پوشم کنی پای تا سَر چشمهی نوشم کنی زائر پروردگارت کن مرا پیشمرگ شیرخوارت کن مرا مرد جنگم مست و شیدا کن مرا وقت جنگیدن تماشا کن مرا میکنم کاری علیه مشرکین تا که دشمن هم بگوید آفرین من به خون خویش بازی میکنم نزد زهرا سرفرازی میکنم ای به عرش حَیِّ سبحان واهمه رو سپیدم کن به نزد فاطمه