از فرط تشنگی، لب نازش کبود بود
رحماننوازنیپسندیدن12
بازدید3K
از فرط تشنگی، لب نازش کبود بود تکیه به نیزه زد، همه جا مثل دود بود ساعت حدود سه طرف قتلگاه رفت آن شاه بی سپاه، به جنگ سپاه رفت آن سو، برادریست که گودال رفته است این سمت خواهری است، که از حال رفته است دامن کشید و رفت ولی در غبارها افتاد بین دستهای از نیزهدارها سرنیزهها که روی تنش، سر گذاشتند این جسم را به دستهی دیگر گذاشتند شمشیرها، سیوف و خزینی شنیدهاند رفتند و تیغ، روی دهانش کشیدهاند ساعت گذشت از سه و، نزدیک چهار بود خورشید سر برهنه میان غبار بود ساعت به وقت ذات خدا، در قیامت است در قتلگاه، دور و ور سر قیامت است جبریل آمد و، همه جا جیغ میکشید وقتی که شمر روی گلو، تیغ میکشید ساعت گذشت و تیغ نمیبُرد آه آه زینب میآید از حرمش، سمت قتلگاه (زینب چگونه میدود این نیزه زار را دل نشکنید بی صفتان، این نگار را)۲ هر چه که باشد، این زن بیچاره خواهر است دل نشکنید، در دلش احساس مادر است آن ساقیه عزیز، که میرفت هو کشان شمشیرهای مست، پی او سبو کشان یک سو عزیز فاطمه، صدپاره پیرهن یک سو عزیزهای حسینند، هو کشان شمشیر میبرید و نمیدوخت هیچکس از نیزهها زدند به جسمش، رفوکنان با اینکه تیز بود نگاه سنان و شمر سرنیزههای خسته، چه کند است نوکشان (پا بر دهان قاری قرآن، نمیزنند این شرط ذبح نیست، به پشت و به رو کشان)۲ آنها که آمدند به گودال بی صلاح یک دسته پا زنان و دگر دسته مو کشان بعد از هزار و نهصد و پنجاه تا شکار شمر آمده است، خنجر خود بر گلو کشان خون بر دل کبوتر مقتل، نکن ببُر کارت بریدن است، معطل نکن ببُر این تیغ کند، هر چقدر زجر میدهد جایش ولی خدا به حسین، آجر میدهد میدید روی تل، چه میآرند بر سرش تا ضربهی دوازدهم، مُرد خواهرش ساعت گذشت و یوسف زهرا، دریده شد با ضربههای شمر،گلویش بریده شد ساعت گذشت و رد شد و سمت غروب رفت سردار سربلند، سرش روی چوب رفت خارج شدند مردم کوفی، ز قتلگاه وارد شدند خیمه آنجا که پیش فاطمه، نزدیکی فرات کون و مکان گریست بر اجساد الآریات ای عرش پیما مرکبم میروم اما به فکر زینبم ذولجناح ای رفرف آیات نور باید امشب روم تا کنج تنور جز به ذات لامکان، تمکین مکن هر چه دیدی صبر کن، نفرین نکن صبر کن تا سنگ بارانم کنند آفتاب نیزه دارانم کنند لب فرو بند ای بتول دومین تا سرم از نیزه افتد بر زمین تو قتلگاهی ولی، تو بی گناهی ولی دارن تو رو میکشن، فقط با بغض علی بمیرم چقد تیر و تیغ آوردن بمیرم، تو رو تنها گیر آوردن اجتمع الناس، تو رو با نیزه و شمشیر زدن اجتمع الناس، تو رو از یک قدم تیر زدن اجتمع الناس، تو رو با گفتن تکبیر زدند اجتمع الناس، تو گرسنه بودی و سیر زدن