از سر ره تا غبار افشان جان برخاستم
میثم مطیعیپسندیدن4
بازدید300+
از سر رَه تا غبار افشان جان برخاستم چون الف در وصل جانان از میان برخاستم غرق خون، هر چند جام روزیام چون لاله بود از کنار خوانِ قسمت شادمان برخاستم مقصد از سامان هستی مِهر تابان تو بود همچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم طاقتِ در سردیِ دوران ندارم همچو گل در بهار افکنده رَخت و در خزان برخاستم در لگدکوبِ حوادث، جانِ دیگر یافتم چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم صحبت شوریدهحالان، مایهی شوریدگیست با امین هر گه نشستم، بیامان برخاستم مقصد از سامان هستی مِهر تابان تو بود همچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم