از راه میرسی که چراغانمان کنی
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن5
بازدید17.2K
از راه میرسی که چراغانمان کنی فارغ ز کاجهای زمستانمان کنی یعنی رها ز کوچه خیابانمان کنی روشن به نورِ نیمهی شعبانمان کنی برگرد، آسمانِ مرا یک ستاره نیست در کار خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست جانم به لب رسیده و جانانم آرزوست لبتشنهام، طراوتِ بارانم آرزوست یوسفترین پیمبرِ کنعانم آرزوست از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست ما را بجز به یوسف زهرا چه حاجت است؟! خلوتگزیده را به تماشا چه حاجت است؟! از یاد بُردهایم که یاری غریب هست اینجا هنوز رایحهی بوی سیب هست در این زمانهای که ریا و فریب هست ای خواجه درد نیست وگرنه حبیب هست یا مَن هُوَ الطَّبیب! که از من بُریدهای از من جدا مشو که توام نورِ دیدهای ای آنکه غیرِ تو همه را تار دیدهایم مانند خود به بندِ تو بسیار دیدهایم در چشم تو شکوه علَمدار دیدهایم ما در پیاله عکس رُخِ یار دیدهایم صبح است ساقیا، قدَحی پُرشراب کن این ذرّه را به لطفِ خودت آفتاب کن با گریه سر به بالشِ ابر، آسمان گذاشت هِجر تو داغ بر دل پیر و جوان گذاشت خوشبخت آنکه پای فراق تو جان گذاشت ای تیر آخری که خدا در کمان گذاشت قلب مرا به تیر نگاهت هدف بگیر جانِ مرا به جانِ عمویت نجف بگیر ای آخرین حقیقت آدم! نیامدی وِی شوقِ بازدم، ز چه یک دَم نیامدی؟ با اینکه تو به دیدنِ ما کم نیامدی از صبح تا غروب نوشتند نیامدی گیرم خدا بخواهد و پیدا کنم تو را من با کدام دیده تماشا کنم تو را؟! ای آشنای این دلِ بی آشنا! بیا ای باوفا! برای منِ بیوفا بیا از صبح تا غروب نوشتند بیا، بیا اینجا نیامدی، سحری کربلا بیا آنجا که از قرارِ دو عالَم قرار رفت تا پشتِ خیمه اسب بدونِ سوار رفت ***** (همه از خیمهها بیرون دویدند ولی سالارِ زینب را ندیدند)