از بچگی تا به عَلم، این چشمای ترم میخورد
میثم مطیعیپسندیدن4
بازدید200+
از بچگی تا به عَلم، این چشمای ترم میخورد حال و هوام بههم میریخت، روز و شبم بههم میخورد دلم میخواست قصّهی تو یه جور دیگه رقم میخورد دلم میخواست که تاریخو یه جور دیگه بسازم من یه جوری که گلای سرخ توی شعله نمیسوختند کاش نمیافتادی رو خاک پیش چشمای زینب بیش از یه پیرهن از تو کاش، میموند برای زینب به گوش شمر نمیرسید وا غربتای زینب مظلوم حسین ای کشتهی محروم حسین... اما خبر نداشتم از اینکه خودت عَلم زدی بساط ظلم ظالمو با این عَلم بههم زدی برای ما زیباترین بندگی رو رقم زدی خودت خواستی که تو گودال مناجاتت پُر از خون شه موهات تو دست شمر باشه دل عالم پریشون شه خواستی که با شمر و سنان، رقیه همسفر شه اسارتش تلنگرِ دلای بیخبر شه عمرِ عزیزش تو خرابه با یتیمی سر شه ای جان حسین سیّدنا العطشان حسین