از بس کریمی در خیالم هم نخواهد خورد
مسعود پیرایشپسندیدن4
بازدید15.3K
از بس کریمی در خیالم هم نخواهد خورد بر سینهی هیچ آدمی دست ردِ فرضی هستی کریم و در خیالم رفت بالاتر از حدّ معمولی خود آن گنبدِ فرضی اوّل برایت ساختم یک مشهدِ فرضی یک صحن با دَهها رواق و مرقد فرضی تا مرقدت هر سنگ همرنگ عسل میشد از سمت بابُ القاسمت این مقصد فرضی بعد از علی نام حَسن، حُسنِ اذان میشد هِی پخش میشد از حرم این اَشهد فرضی ای کاش چون رویای صادق، واقعی میشد یک روز یک درصد از این صد در صد فرضی آرزو نیست، رجز نیست من آخر روزی وسط صحن حسن سینهزنی خواهم کرد حسنجان... نوشتم از سر شوقم به یک دل آگاه نوشتم اَشهَدُ اَنَّ حَسَن کریمالله به نام نامیِ مولای ما امام حسن حسن تمام خدا و خدا تمام حسن خزان بهار شد امشب به احترام، حسن حسن امام من است و منم غلام حسن هر آنچه خواستم را خدا به من بخشید به من نگاه کریمانهی حسن بخشید به هیبتی علوی و به جلوهای زهراست قیام اوست که بانی ظهر عاشوراست چقدر محترم است و چقدر او آقاست فقط به روز جزا پرچم حسن بالاست چقدر دست کریم و گرهگشا دارد چقدر پیش خدایش برو بیا دارد که گفته است که آقا تو بیحرم هستی؟ نوشتهی قلمِ سبزِ هر عَلم هستی تو احتیاج نداری به گنبد و به ضریح به این دلیل که باشی به فاطمه تو شبیه به نام نامی مولای ما امام حسن حسن تمام خدا و خدا تمام حسن خزان بهار شد امشب به احترام حسن حسن امام من است و منم غلام حسن حسنجان...