از اول آن دو را خوشبخت کردم
حنیف طاهریپسندیدن6
بازدید100+
از اوّل آن دو را خوشبخت کردم خیالِ عاشقان را تخت کردم پس از نُه سال و چندی زندگانی علی را امتحانی سخت کردم دلم از کوهها غم بیش دارد نگاه زخمی ام تشویش دارد شب مرا تشیع کن تا ان دو تن یک قدم نیایند در تشیع من گر به تشیع من اید قاتلم داغ محسن زنده گردد در دلم دلم از کوهها غم بیش دارد نگاه زخمی ام تشویش دارد من از تب کردنت فهمیدم ای دل شب سختی علی در پیش دارد تبسّم کن تبم را معتدل کن مرا با روح دریا متصّل کن نمانده فرصت چندانی از عمر بیا امشب برایم درد دل کن ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من کمک از فضّه گیرم تا، رخم از او بگردانم دید دشمن فاطمه جان علیست بلکه با جانش نگهبان علیست گفت باید جان حیدر را گر۴ت از علی دخت پیمبر را گرفت پای تا سر بغض و خشم و کینه بود کینهی او کینهی دیرینه بود بغض حیدر شعله ور در سینه داشت سنگ بود و جنگ با آیینه داشت سنگ و آیینه نمیدانم چه شد آهن و سینه نمیدانم چه شد آن قدر دانم که در بیت خدا قل هو الله گشت از قرآن جدا آرزوی حیدر آنجا کُشته شد هم پسر هم مادر کُشته شد لاله زیر خار و خس افتاده بود باغبان هم از نفس افتاده بود ***** خودم دیدم که قاتل پنجه انداخت در آن زلفی که زهرا کرده شانه