از اشک شوق لبریز از شوق عشق سرشار
ابوذر روحیپسندیدن1
بازدید200+
از اشک شوق لبریز از شوق عشق سرشار دستی به دست باده دستی به زلف دلدار مستم ز بس که خوردم می پشت می به تکرار گه می روم سوی در گه میخورم به دیوار بیخود ز خود به شوقت دل بی قرار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم مصداق مدعای یک بام و دو هوا من گه جانب مدینه گه رو به کربلا من گاهی به گِرد زهرا گه دور مرتضی من آزاد از تعلق بین اسیرها من سرخوش ز عطر سیب و طعم انار هستم از این به بعد ارباب دار هستم عین خشکسالی چون خاک گریه خیزم این حال دست من نیست درگیر چندچیزم ما بین خنده گاهی از شوق اشک ریزم گاهی چو زنگ تلخ و گه مزه ی مَویزم عقل از سرم پریده بی اختیار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم ارث از پدر هستم تا عشق مادری را زهرا به من کَرَم کرد سربند نوکری را مدیون آفتابم این ذره پروری را نفروشمش به جنّت این تاج سروری را در خانه ی کریمان سرگرم کار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم ارباب تا که آمد عنوان رعیتم داد وا کرد در به رویم نان محبتم داد دست مرا گرفت و تا عرش رفعتم داد سنگ سیاه بودم با اشک قیمتم داد خشکیده بودم اکنون پر برگ و بار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم شب رفت و مهر جاوید از مشرقینش آمد چشم بتول روشن نور دو عینش آمد شاهی که برده ما را در زیر دِینش آمد عالم به سجده افتاد یعنی حسینش آمد با او ز بندگان پروردگار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم افتاده بودم از چشم او کرد التفاتم لب تشنه بودم و داد سرچشمه ی حیاتم بخشیده شد ز لطفش مجموع سیّئاتم غرق گناه بودم داد از گُنه نجاتم در کشتی نجاتش حالا سوار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم تو آمدی به تعظیم قد فلک دو تا شد انگار شور محشر در هر کجا به پا شد قبله جهت عوض کرد مایل به کربلا شد پا در زمین نهادی پایم به روضه وا شد دل کنده از بهشتم فارغ ز نار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم ای شاه گیسوی تو مهر منوّر من ای جمع مصطفی و زهرا و حیدر من محشر ترین امامم آقای محشر من ای سایه ی بلندت یک عمر بر سر من با تو به روز محشر در سایه سار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم فطرس شدم به من هم بالی کَرَم نمایی یک گوشه چشم سوی چشم تَرم نمایی باید از این که هستم مجنون ترم نمایی یعنی که قسمتم باز یک شب حرم نمایی من دامن ضریحت گرد و غبار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم مجموع عاشقانت قطعا بَری ز غیرند بعضی مُقیم مسجد بعضی مقیم دِیرند یک عده حرّ دربار یک عده ای سهیل اند یعنی که در مسیریم پس عاقبت بخیرند شکر خدا به گَردت در این مدار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم نقل است هرکه گریاند بر روضه ی تن تو تاریکی مزارش چون صبح روشن توست مردن خوش است زیرا ختم به دیدن توست یعنی سر محبّان بر روی دامن توست زین رو به وقت مرگم چشم انتظار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم داغ تو سفره دار هر شادی است ارباب ویرانه نیست با تو آبادی است ارباب قطعا اسیر تو در آزادی است ارباب این عشق ارث آبا اجدادی است ارباب قبل از تولدم بر عشقت دچار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم هرچند قطره ای در دریای بی کرانم در زیر سایه ی تو همرنگ آسمانم ذیل دعای زهرا در جمع دوستانم یعنی که رُخ ندیده از دل سپردگانم عمری بدون تیر مژگان شکار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم دادند تا به زهرا قنداقه شما را جبرییل نوحه سر داد مذبوح کربلا را افلاک سجده کردند دلداده ی خدا را بر گرد گاهواره دیدیم انبیا را از حاجیان طوف این گاهوار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم شعرم به ناله بگذاشت پا در مسیر زهرا روز تولد تو گشتم اسیر زهرا خیرات شد در عالم خیر کثیر زهرا از بس چکید اشکش خشکید شیر زهرا شد حرف شیر و حالا ابر بهار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم شد حرف شیر و باز از داغت کباب گشتم مایل به روضه های طفل رباب گشتم می گفت مادرش که پر التهاب گشتم یک جرعه آب خوردم از غصه آب گشتم حالا که شیر دارم بی شیرخوار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم در کاروان گریه تا شور محشر افتاد دلشوره ی عجیبی بر جان مادر افتاد یک بار نه دو سه بار از نیزه سر افتاد ای وای در شلوغی در زیر پا سر افتاد گریان سیب سرخ بر شاخسار هستم از این به بعد من هم ارباب دار هستم اگر گریه او در عالم نبود میان دل ما خدا هم نبود نمی شد بگرید برای حسین اگر ترک اولی آدم نبود به والله فطرس بدون حسین دلش پیش آن عرش اعظم نبود اگر دست من را رها کرده بود دو دستم به نخ های پرچم نبود همین زندگانی صفایی نداشت اگر شور و حال محرم نبود تو را دوست دارم عزیزم حسین بگو جان به پایت بریزم حسین چرا بین کوی و گذر می روی غریبانه داری سفر می روی سرت را تراشیده ای یا که نه به این حج چرا بی خبر می روی مسیری که دیدم پر از نیزه است چرا در پی دردسر می روی حسین جان لباس نو و کهنه داری ببر که داری میان خطر می روی چه انگشتری دست کردی حسین از این شهر تحت نظر می روی گفت هلالم کمی آب برداشتی؟ برای علی آب برداشتی؟ حسین جان ای آرزوی دو عالم نگین سلیمان به حلقه ی خاتم