از آن جمع پریشان در حرم، لشکر درآوردم
حاج محمود کریمیپسندیدن18
بازدید1.3K
از آن جمع پریشان در حرم، لشکر درآوردم دمار از روزگار دشمن کافر درآوردم به زلف رفته در دستان قاتل میخورم سوگند خودم از دستوپای دخترت، زیور درآوردم اگرچه تازیانه خوردم امّا باز میارزید تو را از زیر سمّ اسبها آخر درآوردم به اسم فضّه آری شد تمام امّا ندیدی تو خودم مسمار را از سینهی مادر درآوردم نجاتت میدهم راه نفس را باز خواهم کرد بیا آن نیزه را از سینهات دیگر درآوردم چنان از تشنگیات گریه کردم، سوختم، مردم که داد از حیدر و زهرا و پیغمبر درآوردم کسی با مشک آب آمد بهسویت تشنهلب بودی گمانکردم که آبت میدهد من پر درآوردم به زیر افکندهام خود را، چه کرده عشق تو با من به دنبال سرت از زیر پا هم سر درآوردم