آه دخترش تو خیمه باباشو صدا میزد
حاج اسلام میرزاییپسندیدن2
بازدید600+
آه، دخترش توو خیمه باباشو صدا میزد همزمان حسین توو خون دست و پا میزد پیر ما رو پیرمردا با عصا میزد آه، جلو چشم بچّههاش هتک حُرمت شد خولی بعد رفتنش با شهامت شد رفت و دور خیمهگاهش قیامت شد هم میبریدن سرشو، هم میزدن دخترشو نیزه اَمونش نمیداد، ببینه دور و برشو آه حسین، آه حسین... ******* مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... اگه رفت روو نیزهها سرِ امام اگه کشته شد حسین توو ازدحام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... میزدن از روی بغضِ مرتضی پیرمردا همه با عصا مدام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... امون از خنجر کُند و سینه و چکمهی سنگین امون از سرِ بریده، امون از پیکرِ خونین آه اباعبدالله، آه اباعبدالله... مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام اومدن یه عدّه پستِ بیمرام قُربَتاً اِلَی الله واسه قتل عامج مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... روی زخمِ جگرش نمک زدند زنده بود و حمله کردن به خیام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام امون از آتیش و دود و لحظهی آخرِ گودال امون از سیلی و دشنام، بردن خاتم و خلخال آه اباعبدالله، آه اباعبدالله... مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام اَمون از روضههای کوفه و شام میزدن یه عدّه سنگ از روی بام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... به مخدّرات و ناموسِ خدا قوم بیحیا نکردن احترام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... امون از بزم شراب و سرِ زخمی و پر از خون امون از تشت طلا و خیزران و لب و دندون مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحرام... ******* ناپاک و پاک هرچه که بودیم و هستیم و بودهایم اینجا که آمدیم همه پاک میرویم