آه از دل میکشم دلبر نمی آید چرا
حاج اسلام میرزاییپسندیدن2
بازدید300+
آه از دل میکشم، دلبر نمیآید چرا چشم من مانده به در، از در نمیآید چرا؟ صبر یعقوب و زلیخا را ندارم ای دریغ ماجرای این جدائی سر نمیآید چرا؟ کلبهای دارم ولی یارم شده صحرانشین از پسِ این غصه ، اشکم بر نمیآید چرا؟ معصیتکارم ولی مشتاقِ وصلِ دلبرم یک شبی را دیدنِ نوکر نمیآید چرا؟ در فراقش عدهای بار سفر را بستهاند از سفر مولای بییاور نمیآید چرا؟ ظلمت اینجا را گرفته ، تشنهی نورم فقط آخرین ماهِ هدایتگر نمیآید چرا؟ پیر شد جدّ غریبش بر سرِ نَعشِ علی در غم مولا علی اکبر نمیآید چرا؟ ***** به جسم اِرباً اِربا گریه کردم به حالِ زارِ لیلا گریه کردم به وقتِ بردنِ جسمت به خیمه میان هلهلهها گریه کردم تنت مانند زمزم بود بابا خدا داند که درهم بود بابا برای آنکه جسمت جمع گردد برایت یک عبا کم بود بابا ***** اِرباً اِربا یعنی پا نشی دیگه عصای دست بابا نشی دیگه یه جوری بپاشه از هم بدنت که رو دست بابا جا نشی دیگه اِرباً اِربا یعنی زیر جوشنت پاره پاره بشه جای پیرهنت وقتی نیزهها میکوبن بشینه رو هر کدوم یه تیکه از تنت اِرباً اِربا یعنی انقدر بزنن که زنا نالهی ممتد بزنن پسرت رو جلو چشمای تو بزنن بدبزنن، بد بزنن، بد بزنن اِرباً اِربا یعنی نزدیک فرات پسرت رو بکشن جلو چشات بشینی گریه کنی، گریه کنی دشمنات خنده کنن به گریههات