آه از آن رو که در دشت بلا غوغا بود
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن2
بازدید1.6K
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود شورش روز قیامت به جهان برپا بود جان به قربان ذبیحی که به قربانگه دوست با لب تشنه روان میشد و خود دریا بود تو مپندار که شاهنشهِ دین درگهِ رزم در بیابان بلا بیمدد و تنها بود انبیاء و رسل و جن و ملائک هر یک جان به کف در برِ شه منتظر ایما بود پرده پوشان نهانخانهی مُلک و ملکوت همه پروانهی آن شمع جهانآرا بود