آن گرامی گوهر دریای عشق
سایر ذاکرینپسندیدن1
بازدید300+
آن گرامی گوهر دریای عشق بود عطشان در دل صحرای عشق آخرین دُردی کش بزم الست سرخوش از صهبای باقی مست مست تشنه بود و تشنۀ دیدار دوست آنکه هستی جمله در هستی اوست تشنه آری تشنه کامی دردناک همچنان ماهی غلطان روی خاک بسکه از سوز عطش نالیده بود اشک هم در چشم او خشکیده بود نرگس مستش خمار آلود بود پیش چشمش هالهای از دود بود تشنگی از کف توانش برده بود لالۀ رویش ز غم افسرده بود دستهایش گرچه در قنداق بود چشمهایش محو در آفاق بود شیر خوار اما دلیری رزمجو شیر مردان جهان را آبرو شیر خوار اما پناه عالمین یاور دین خدا یار حسین شیر خوار و شاهد بزم بلا پیر میدان دار دشت کربلا آشنا با راز و رمز عاشقی هم نوا با سوز و ساز عاشقی گرچه از سوز عطش مدهوش بود از نوا افتاده و خاموش بود چون که بانگ غربت از میدان شنید نالهای جانسوز از دل برکشید در خروش آمد که غمخوارت منم یاور و یار و مددکارت منم اصغرم لختی به سویم کن نگاه انتظارت میکشم در خیمهگاه چون حسین آوای اصغر را شنید تنگ در آغوش پر مهرش کشید گفت ای شیرین زبان من علی روح من آرام جان من علی نازنینا غنچه لب باز کن بهر بابا لحظهای آواز کن خواست تا بوسد رخِ دلجوی او گوهر اشکی فشاند روی او ناگهان تیری برون آمد ز شصت بر گلوی نازک اصغر نشست ***