نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

آنکه از هرنفسش، درّ و گوهر میریزد دارد از جام لبش، زهر و شرر میریزد لختهخون نیست که این، درد چهلسالهی اوست کاسهی صبر غریبی است که سر میریزد دوستانش همهجا زخم زبانش زدهاند آه از این سرو که با چوب تبر میریزد داغدار است و اگر لب به سخن باز کند جای حرف از دهنش، خون جگر میریزد مادرش در وسط کوچه، چهلبار افتاد سر یکزن، چقدر مرد مگر میریزد؟!
هنوز نظری ثبت نشده