آن تشنهای که آبروی عام وخاص بود
حاج حسین سازورپسندیدن5
بازدید300+
آن تشنهای که آبروی عام و خاص بود یا للعجب، بدون سر و بیلباس بود دستی کریم داشت که از مچ بریده شد با نیزه چشمهای قشنگش دریده شد آن تن که چون حریر یمن، چون شکوفه بود افسوس طعمهی قداره کشای کوفه بود سینه شکست و جای زیناب کسب شد ده اسب در اصل چهل سُم اسب شد بالای قتلگاه ولی وضع بدتر است ناموسِ کردگار دل آشوبِ معجر است صبر خدا ز قدرت زینب تمام شد دور و بر زنان حرم ازدحام شد یا مرتضی علی نظری کن به این دیار زینب چگونه بر روی ناقه شَود سوار جبریل کو که پرده بگیرد به محملش حالش بد است، حرمله آمد مقابلش فریاد زد که ای نفسِ بی سرم حسین کاری بکن برای من و این حرم حسین ای پاره پاره تن، جگرم پاره شد چادر نمازِ روی سرم پاره پاره شد **** کار من و تو آخر عمری کجا کشید قالو بلا به زندگیه ما بلا کشید ای تشنهای که جامِ بلا سر کشیدهای جسم تو زیر تیغ بمیرم چهها کشید قحطی جا آمده گودال پس چرا دیدم کشان کشان سر پاک تورا کشید (بوسیدنِ گلوی تو شد دردسر ببخش)۲ در خیمهها شکستن گردن صدا کشید قرآن شدی به سینهی پیغمبرِ خدا حالا به روی سینهی تو خصم پا کشید من بی وضو به بوی تو دستم نخورده است لعنت به آن که موی تو را بیهوا کشید (چادر نداشتم که تنت را کفن کنم)۲ ممنون بوریا شدم که جور مرا کشید **** خداحافظ ای برادرِ زینب به خون قلتان در برابرِ زینب خداحافظ دست و پا زده در خون تو مادر ما را صدا زده در خون خداحافظ ای برادرِ عطشان تنِ عریان روی خاکِ بیابان خداحافظ خواهرت به فدایت که بیوتو رفتم ز کرببلایت خداحافظ بودهای سپرِ من سرت حالا سایه بان سرِ من خداحافظ ای سرت به سلامت که دیدار ما بوَد قیامت (منم زینب آن که بوده قرارت کنون بی تو میروم به اسارت)۲