آمدم تا جان کنم قربان تو
حسین سیب سرخیپسندیدن9
بازدید2K
آمدم تا جان کنم قربان تو پیش تو گردم بلا گردان تو در حرم دیدم که تنها ماندهام همرهان رفتند و من جا ماندهام رفتی و دیدم دل از کف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل آن سو، عشق این سو میکشاند از دو سو این میکشاند،آن میکشاند عقل گفتا: صبر کن طفلی هنوز عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا: هست یک صحرا عدو عشق گفتا: یک تنه مانده عمو عقل گفتا: روی کن سوی حَرم عشق گفتا: تو نیفتی از قلم عقل گفتا: نی زمان مستی است عشق گفتا: موسم بی دستی است راهیام چون دید عقل از پا نشست عشق دست عقل را از پشت بست بین وجودم عشق محض از مغز و پوست میزند فریاد جانم دوست، دوست میدهد آغوش تو بوی پدر هم بود روی تو چون روی پدر بین زِ عشقت سینهی آکندهام در بَر قاسم مکن شرمندهام من نخواهم تا به گِردَت پَر زنم آمدم آتش به جان یک سَر زنم دوست دارم در رهت بی سَر شوم آنقدر سوزم که خاکستر شوم بِه که سوز عشق نابودم کند بعد خاکستر شدن دودم کند مُهر زَن بَر برگه جانبازیام وای من گر از قلم اندازیام هست بعد از نیستی هستیِ من شاهد عشق تو بی دستیِ من کوچکم اما دلی دارم بزرگ بچه شیرم باکیام نَبوَد زِ گرگ گَر شود دست من از پیکر جدا کِی کنم دامان عشقت را رها