آمد كنار كوثر آتش گرفتهاش
حاج محمود کریمیپسندیدن6
بازدید1.3K
آمد كنار كوثر آتش گرفتهاش در خون نشسته دلبر آتش گرفتهاش عمامه را زمين زد و افتاد از نفس نيرو نداشت پيكر آتش گرفتهاش زانو زد و نواي غريبانه ساز كرد در پيش ياس پرپر آتش گرفتهاش آهسته دست زير سر فاطمه نهاد زد آنطرف چو معجر آتش گرفتهاش تازه نگاه غمزده ی او فتاد بر روي كبود همسر آتش گرفتهاش فرياد واي تا به سماوات ميرسيد دستي نهاد بر سر آتش گرفتهاش در حال جان سپردن از اين غصه بود كه دادش رسيد دختر آتش گرفتهاش با اشك ديده شست غريبانه نيمه شب ساقي عشق ساغر آتش گرفتهاش دستي كه بسته گشت به دست شكسته خورد شرمنده شد ز ياور آتش گرفتهاش مشگل گشا چو بند كفن بست زار زد بند كفن چو پيش حسن بست زار زد