آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش
سایر ذاکرینپسندیدن3
بازدید2.4K
آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش وای از سینۀ سوزان و دلِ شعلهورش همچو شمعی که بسوزد زِ سر آب شود آب کرد آتشِ آن زهر زِ پا تا به سرش حجرهاش بس که غمانگیز و ملالآور بود گردِ غم بود که میریخت زِ دیوار و درش هم جواد آمده بالین رضا، هم زهرا هم پسر سوخته، هم مادرِ خونین جگرش پیشِ مادر نبود طاقت برخاستنش زیرِ بارِ غم و اندوه، خمیده کمرش پسرش، دست به سر دارد و مادرش به کمر او نظر میکند و خون رود از چشمِ تَرش دستِ ظلمی که زده بر رخِ زهرا سیلی پاره کردهاست کنون رشتۀ عمرِ پسرش ***