آفتابی كه تیغ می بارد
حاج حسن خلجپسندیدن1
بازدید1.6K
آفتابی كه تیغ می بارد گرم تر از تمامی سال است در سراشیبیِ زمینی سرخ تشنه ای در میان گودال است روی تلّی ز خون و خاكستر چشمها، زخمها، شعله ور شده اند بادها می وزند و می سوزند گونه هایی كه خشكتر شده اند حلقه حلقه به دور قربانگاه همه در ازدحام می خندند تشنه بود و به خاكها خونش از لب و گونه و جبین می ریخت یك نفر خنده زد به تشنگی اش پیش او آب بر زمین می ریخت فاصله كم شده كمان داری تیر ها را دقیق تر می زد نیزه داری به روی آن همه زخم نیزه اش را عمیق تر می زد یك نفر دست بُرد بر خُودَش یك نفر پنجه اش مهیا شد او نفس می كشید و در آن حال سر پیراهنش چه دعوا شد بدنش پاره پاره در گودال سر او روی زانوی مادر مادرش می زند به سینه و سر لحظه های كشیدن خنجر