آبی آسمانی من سبز بینظیر
حاج سعید حدادیانپسندیدن5
بازدید1K
آبیِ آسمانی من، سبزِ بینظیر بگذار غرق چشم تو باشم، بگو بمیر روزی هزار بار دلم را نشانه رفت چشم تو از چه محکمهای داشت حکمِ تیر خونی که میچکید از آن صیدِ بیگناه انگار رَدِّ پای دلم بود در مسیر گفتی حدیث مرگ چو بوییدنِ گُل است گُل بوسهای حواله کن و جان من بگیر یک لحظه فکر دیدنِ خود در سرم نبود در پیش آیِنه شدم از شرم سر به زیر هنگامهی جنون شد و زنجیر وا نشد لبریزم از پیالهی پرهیزِ ناگزیر درد آشنا، چه دردِ غریبیست دردِ عشق که از پیر میرسد به جوان، از جوان به پیر ای کتابِ غربتت در سینهی ما، یا حسن ******* ماهِ صفر رفت ولی هنوز تو رو ندیدم امان امان از این جدایی ماهِ صفر رفت دلِ غریبمو نسوزون آقای من الآن کجایی؟ میدونم تو این شبا مدینهای میدونم مرحمِ زخمِ سینهای آه و واویلا تشت پُر از خونِ دلم رو یه وقت نبینه خواهر من آه و واویلا برای خواهرم همین بس چوب و لب برادرِ من حسن جان چجوری در تاب و تبی حسن جان چقدر به فکر زینبی