همچو خاکستر پروانهی بی پال و پرم
همچو خاکسترِ پروانهی بیبال و پرم هیچکس نیست به جز آتشِ در، دور و برم شمع از حالت پروانه سراپا میسوخت دست میزد به روی دست که ای دادگرم! علیام، فاتح خیبر تو بگو من چه کنم؟ همسرم با پسرم سوخت به پیش نظرم یک لگد خورد به در، در به دو تا پهلو خورد هم به پهلوی من و پهلوی محسن، پسرم قامتم با در و دیوار یکی شد با هم شدت ضربه چنان بود که بشکست سرم اول از روی درِ سوخته ثانی رد شد بند آمد نفسش زیر قدمها پسرم شعله میرفت به بالا، سر حیدر پایین بیشتر غصهی او بود که میزد شررم یا زهرا...