فهمیدم از جان دادن طفل سه ساله
بوسیدن روی تو اصلاً رایگان نیست
حالا چرا قرآن نمیخوانی کنارم؟
در دستهای من که چوب خیزران نیست
صدای گریه بلنده نیمه شب از تو خرابه
صدای طفلی گرسنه که هنوز تشنهی آبه
طفل زخمی، طفل خسته
طفل اشک و طفل ناله
طفل کوچک، طفل معصوم
دختر ناز و سه ساله
دختری که خیلی وقته روی باباشو ندیده
با سرانگشتای زخمیش عکسشو رو خاک کشیده
الهی که من بمیرم تو سینه نفس نداره
دو قدم راه میره اما دست روی دیوار میذاره
میگه عمه کمکم کن که دیگه توون نداره
پس چرا بابام نمیآد؟ دیگه هیچ جونی نداره
برادر نیست اما روی گفتن را ندارد لب
غمم را هیچکس آگه نمیباشد به جز زینب
گفت بیا چشم انتظارم ای فروغ چشم کم سویم
بیا تا راز کم سو گشتن چشمان خود گویم
سرت بر نیزه بود و من مات رخت بودم
مرا با دیده میخواندی و فکر پاسخت بودم
تماشای تو میکردم که دشمن خیره شد بر من
چنان سیلی به رویم زد که گردون تیره شد بر من
چقد زیبا گفته ، اجل هم بارها
آمد که گیرد جان بر لب را
خجل گشتم ز بیجانی و دادم وعده امشب را
بیا تا جان بگیرم از تو تقدیم اجل سازم
تماشایم کن ای جانان که در پای تو جان دارم