سنگها بر سر تو مرثیهخوانی کردند
نیزهها زار زدند، اشکفشانی کردند
فصل خندیدن تو بود، نه گُلچیدن باد
چهرهات را چقدَر زود خزانی کردند
نجمه در خیمه روی دامن زینب افتاد
عمه را این همه زخم تو کمانی کردند
پا مکش روی زمین، جان به لبم آورده
آنچه با روی تو نامردم جانی کردند
تا که دیدند یتیم حسنی، خندیدند
دوره کردند و چه بد سنگپرانی کردند
هر چه کردند حریفت نشدند و آخر
تشنگی و نظر و نیزه تبانی کردند
خوب پیداست از این وضع بههم ریختهات
اسبها رد شده و سینهتکانی کردند
* * * *
جوانان بنیهاشم بیایید
علی را بر درِ خیمه رسانید