با سنان رخنه رخنهات کردند
سر فرصت برهنهات کردند
******
منم زینبی که، غریبیت و دیدم
توی نصف روز از، زمونه بُریدم
تو میدونی داداش، که من چی کشیدم
یه جوری به دور، حَرَم میدَویدم
تموم امیدم، یهو ناامید شد
که باد مخالف، وزید و شدید شد
تو گرد و غبارا، تنت ناپدید شد
موهام و میبینی، یه روزه سفید شد
که دیدم به دورت، عَدو حلقه بسته
یکیشون با چکمه، رو سینهات نشسته
دیدم قاتلت رو، که خنجر به دسته
صدا میزدی با، دهان شکسته
همون روضهای که، گلوت و بریدن
با سر نیزههاشون، تو رو میکشیدن
من و مادرت رو، گمونم ندیدن
که با مرکباشون، به روت میدَویدن
چی از تو گذاشتن به جز تِکه جامه؟
یه تیکه عَبا و یه تیکه عَمامه
همون تکه پیرهَن همیشه باهامه
گاهی روی سینهام گاهی رو چشمامه
واسه زخم سینهام، همین اِلتیامه
اگه سخته واسهت نمیدَم ادامه
تحمل کن اینو، که حرفم تمامه
میخوام غیرتی شی، آخه حرف شامه
صدای رقیهست که تو اِزدحامه
داره میگه آی زَجر، بزن از خدامه
بگم از سَنان که، مُغیره مَرامه
یزیدی که فکرِ، یه بَزم حرامه
*****
حسین جان
به یاد لبت، یک شبم خواب راحت نداشتم
کنار تن بیسرت، کاسهی آب گذاشتم
حسین جان
حسین جان
تو بودی و گودال و ریگ و تنت زیر نیزه
خداحافظی کردی با زینبت زیر نیزه
حسین جان
صدا میزدم مادرت رو یا مظلوم
نشون میدادم حنجرت رویا مظلوم
صدا میزدم مادرت رو ای بیکَس
به دامن بگیره سرت رو یا مظلوم
حسین جان
تا حالا از این خونواده زنی رو نبردن اسارت
الهی میمردم نمیدیدم اونقدر جسارت
حسین جان