ای پیر و مراد بندگانم
مصباح هدی حسین جانم
ای آینهی منِ خداوند
توحید گرفته با تو پیوند
فانی معظّم رُبوبی
ای خوبی کل و کل خوبی
تکوین بَلا شکوه ماتم
ساقی نخسته بادهی غم
ای حزن مبارک معلّی
چشمان تو قبله مصلّی
ای کشتی جاری اِلی الله
از پردهی غیب هستی آگاه
ای ظاهر ذات حیِّ باری
با هر سر موی توست کاری
از بعد هزار سال نوری
امروز سرآمد صبوری
امروز مرا تویی مخاطب
برخیز بگیر نامه اَضرَب
این نامه به خط ذوالجلال است
آماده شو نوبت وصال است
تسبیح بگو کنار مایی
ای شاه میان کربلایی
این کرب و بلاست عرش داور
شأن و شرفش ز کعبه برتر
این دشت به باطنش صراط است
دریای وصال تو فرات است
این قافلهاند قطار توحید
ترکیب ستاره، ماه و خورشید
زینب که شریک توست یارا
بر او برسان سلام مارا
سوگند به گیسوان اکبر
در قافله آمده پیمبر
مریم به رباب وامدار است
عیسای تو بین گاهوارهاست
مژده به تو ای مسیح انفاس
دادم علم تو را به عبّاس
بر شانهی کوه سرو بند است
یک پرچم یا حسن بلند است
بر محمل دختران زهرا
نزدیک نشد غبار صحرا
ای شسته ز هر چه غیر من دست
آن جام بلا که خاطرت هست؟
دلدادهی لاشریکَ لَه باش
آمادهی ظهر روز ده باش
لبیک بگو که حجّ خون است
زین تو ز اسب واژگون است
بر خیمه نگاه هزار داری
با خنجر شمر کار داری
جسم تو رها میان شیب است
ذبح تو به شیوهای عجیب است
یک تیر به پلک تو نشسته
یک نیزه به سینهات شکسته
*****
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را
از این خوشتر نمیگیرد
*****
رسید وقت سفر سر به زیر شد زینب
حسین چشم تو روشن اسیر شد زینب
*****
میدیدم که با خونسردی، خیمهها رو علم کردی
ولی کاش بشه برگردب، نگرانم حسین
نگران یه شیرخواره که خوابیده توو گهواره
آره دلشوره هم داره، ضربانم حسین
نیاد اون روزی که بشه مشکی آرزوی علی
نخوره گره به نیزه روزی تار موی علی
خیره مونده چشای کموندار به گلوی علی
سر دادن اگه چارَت شه، خیمهها اگه غارت شه
سهم زینب اسارت شه، بیا برگردیم
کاشکی غصهام و برداری، تا پایی نره رو خاری
نبینیم توی بازاری، بیا برگردیم
عزادار میبرن ما رو بازار با بگو و بخند
حرف بازاریا به هم اینه این النگوئه چند؟
روی نیزه پیر شی اون روز پس چشات و ببند
*****
بزن نی زن که ره دور و درازه
شترهای اسیران بی جهازه